خجالت میکشم از تو که قلبت رو شکستم من
 :::... خداحافظ ...:::

خداحافظ ...
از اینجا که پر از غمه خسته شدم می خوام برم
قلبمو که دادم به تو دیگه باید پس بگیرم
موندن هرگز ... خداحافظ


دیگه میرم ...
اگه یه روز دردای دنیا بریزه تو قلب من
ستاره ها خاموش بشن تو آسمون شب من
من میمیرم ... دیگه میرم


خداحافظ دیگه رفتم
پایان ثانیه منم
هرجایی ساعت ببینم
عقربه هاشو میشکنم
حتی نشد واسه یه بار
من بدیهاتو خوب کنم
خورشید و کشتم تا دیگه
خودم به جات غروب کنم


دل می سوزه ...
ازم نخواه بیشتر از این اسیر این قفس باشم
هیچی نمونده از دلم خاکستر رو آتیشم
ریزه ریزه ... دل می سوزه


خسته شدم ...
دلم گرفته این روزا غم خونه کرده تو صدام
بارون غصه ها انگاری می باره تو ترانه هام
عاشق بودم ... خسته شدم


دل...
بیا بریم ، از عشق دیگه نگیم
درد عشقی که کشیدیم

جز خدا به کسی نگیم ...

|+| نوشته شده توسط Dark در پنجشنبه 21 بهمن1389  |
 پریشونم...گریونم...ولی باز تا ابد عاشقت میمونم

می خواستم بت بگم چقدر پریشونم

دیدم خودخواه ایه دیدم نمی تونم

تحمل میکنم بی تو به هر سختی

به شرطی که بدونم شاد و خوشبختی

به شرطی بشنوم دنیات آرومه

که دوستش داری از چشمات معلومه

یکی اونجاست شبیه من یه دیوونه

که بیشتر از خودم قدرتو می دونه

چیکار کردی که با قلبم بخاطرتو بی رحمم

تو میخندی چه شیرینه گذشتن تازه می فهمم

تو را می خوام تموم زندگی ام اینه

دارم می رم ته دیوونگی ام اینه

نمی رسه به تو حتی صدای من

تو خوشبختی همین بسه برای من
|+| نوشته شده توسط Dark در یکشنبه 14 آذر1389  |
 . : : خاموشی : : .
هیچ کس ویرانی ام را حس نکرد وسعت تنهایی ام را حس نکــرد
در میــان خـنــده هـای تـــلـخ مـن گریه ی پنهانی ام را حس نکـرد
در هجوم لحظه هــای بـی کــسی درد بی کس ماندنم را حس نکرد
آن که بــا آواز من مانــوس بــود لحظه ی پایانی ام را حس نکـرد


در لابلای درد امروز هم گذشت

در گریه و سکوت امروز هم گذشت

چیزی به دل نبود جز آه آتشین

در آه و آتشش امروز هم گذشت

دیشب نوای دل آمیخته با سکوت

در اوج بیکسی امروز هم گذشت

دل را به غمزه ای برد و وفا نکرد

در سوگ رفتنش امروز هم گذشت

من ماندم و غمم با کوله بار درد

با اشک و رنج و آه امروز هم گذشت

امــــــروز هـــــم گذشـــت

  کاش فردایم با مرگ بگذرد
|+| نوشته شده توسط Dark در پنجشنبه 10 تیر1389  |
 مرگ است همنوای من . . . مرهم همه زجه های من

مرهم درد دل من، مرگ من است

زندگی در حسرت و زجر٬ باعث ننگ من است

وقت آن شد مرگ آيد از پس اين عمر دراز

میروم زین خانه سوی شبهای پر رمز و راز

بايد يک روز گذشت از کوچه ارواح خبيث

تا که آزاد شوم زين مردمان حرف و حديث

وقت آن شد آشکارا شود اين راز و نياز

هویدا میشوند گر به پایان رسد این آغاز

دعوت مرگ من امروز گواه درد است

سنگ گورم بنهيد٬ هوا بس سرد است

و به پايان سفر نزديکم

و من از جمع شما خواهم رفت!!!

میروم تا هم آغوشی مرگ...!

تا هجوم هجرت٬

 تا که اندوه شما راحتم بگذارد

و چه احساس لطيفی است عروج

مرگ را در آغوش ... مرگ را در بر خود می بينم

چنان دلگيرم از دنيا،

که خود را هم نمی خواهم
به اين زخم دل خونين

دگر مرهم نمی خواهم
همه نامهربانانند در اين دنيای پرتزوير

چنين شد حاصل عمرم
که جز مرگم نمی خواهم

|+| نوشته شده توسط Dark در پنجشنبه 5 فروردین1389  |
 ::. آخر از این همه دلگیری و غم میمیرم .::

سیرم از همه کس از همه دلگیرم

آخر از این همه دلگیری و غم میمیرم

پرم از رنج و شکستن، دلخوشی سیری چند؟

دیگر از رفت و آمد نفس هم سیرم

هرکه آمد دل تنهای مرا زخمی کرد

بی سبب نیست که روی از همه کس می گیرم

تلخی زخم زبان و غم بی مهری ها

این چنین کرده که در آیینه هستی پیرم

بس که تنهایم بی هم نفس و بی همراه

روزگاریست که چون سایه بی تصویرم

دلم آنقدر گرفته که خدا می داند

دیگر از دست دلم از خدا هم دلگیرم ...

|+| نوشته شده توسط Dark در سه شنبه 25 اسفند1388  |
 
 
بالا